|
گاهی تا اوضاع خراب نشه،درست نمیشه... |
|
+
دوشنبه 12 شهریور1386  6:13 PM توسط صاحابش |
|
|
برای پریسا که خودش رفت... برای روزی که مادرش ازدواج کرد.... برای روزی که حس زیبای حاملگی را تجربه کرد.... برا ی وقتی که درد زایمان را تحمل کرد تا بچه به این دنیا پا بگذارد.... برای اولین گریه های کودک.. برای وقتی که اولین بار از مادر خود شیر مکید ...برای روزی که اولین بار خندید... برای گریه هایش.. برای روزی که اسم مادر و پدر را به زبان اورد... برای روزی که برای اولین بار راه رفت... برای اولین جشن تولدش... برای روزی که به مدرسه رفت... برای روزی که بالغ شد... برای بیستمین سالگرد جشن تولدش... برای روزی که به مادرش از حس زیبای عاشق شدنش حرف زد... برای تمام سختی های درس خواندنش....برای اولین روزی که به دانشگاه رفت... برای تمام لحظات با هم بودن... برای تمام لبخندهایش ...برای تمام بد اخلاقی هایش... برای تمام عشوه هایش.. برای وقتی که از انتخاب همسرش حرف میزد.. برای سکوتش.. برای اعتراضش.. برای زیبایی اش.. برای نگاه هایش ... برای اولین مشاجره.. برای آخرین دعوا... برای دخترشان ... برای ... ......... برای کسی که فقط خاطراتش مانده و اتاقی دست خورده و لباس هایی که در گوشه ای افتاده و صورتش را که، حالا فقط میتوان از آلبوم عکس هایش دید ... برای فرزندی که حالا دیگه نه از خنده هاش خبری هست نه از گریه هاش برای فرزندی که دیگه هیچ جشنی برای تولدش گرفته نمیشه ...برای دخترشون که شب مرگش زودتر از عروسیش به پا شد... و برای من که فهمیدم حتی در بالاترین منطقه شهر هم میشه چنین حادثه جگرسوزی اتفاق بیفته حتی روشن فکر ترین و بازترین خانواده ها هم ممکنه دچار این اتفاق بشن و این موضوع هیچ ربطی به فقر یا سطح خانوادگی نداره... برای تمام همسایه هامون که حالا با ترس بیشتری مواظب فرزندانشون هستند و شاید حداقل برای مدتی زیاد به خواسته هاشون توجه کنند تا مثل پریسا... برای پسر جوانی که پا به پای تو سوخت و یک روزه پیر شد... برای اون شب کذایی که زمین لرزید و ستاره ها خاموش شدند... برای جیغ های مادر.. برای فریاد های پدر... برای دیوانگی های برادر و خواهرت... برای تمام کسانی که مرگ تو را دیدند و باور نکردند... برای پدرم که حالش بهم خورد برای مادرم که تا صبح نخوابید ...برای مادر علی که یا ابوالفضل میگفت و به صورتش میزد و برای تمام زن های مجتمع که بیرون بودند و مدام به علامت ناباوری به سر و صورت خود میزدند... برای شبی که نگاه کردن از پنجره به پایین برایم دردناک بود و تمام مرد ها و پسرهای جوانی که بعضی از آنها را تا به حال ندیده بودم به بیرون آمدن تا هر کدام کمکی کنن و برای اولین همسایه ای که نبض تو را گرفت و به سختی گفت نمیزند..... برای پریسایی که مرگ را خواست و نمیدانم به چه قیمتی و برای چی.. و حالا... دسته گل هایی که عظمت و بلندیشان نیز نمیتواند حتی گوشه ای از وجود تو را به ما برگرداند و نوشته هایی که جز سوز بیشتر چیزی برای پدر و مادرت ندارد . ........................... ................ و برای فردایی که آمد و پچپچه هایی از گوشه و کنار که... راستی چرا پریسا....؟ ....... ............... و برای این روزهایی که همسایه ها بیشتر به ارتفاع طبقه نهم تا کف زمین نگاه میکنند... ............ ولی من و شاید قطعا همه ما با هر بار گذشتن ار جلوی در لابی فقط فاتحه ای میخوانیم برای شاد بودن و آسوده بودن روحت... شربتی از لـب لعلش نچشیدیم و برفت روی مَه پیکـــر او ســیر ندیدیـم و بـرفت گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود بار بَر بَست و به گردَش نرسیدیم و برفت
|
|
+
پنجشنبه 1 شهریور1386  0:34 AM توسط صاحابش |
|
|
صفحه نخست آرشیو Benetton @ Flickr |
| ♫ سایت هایی که می بینم ♫ |
|
قطار News هفتان News WireImage Mr. Old FashiOn هارمونیک Neiman Marcus BBC Finger Tips |
| ♫ ITوبلاگ های مورد نيازم ♫ |
|
پاپیون بلاگ عصرونه یک پزشک یک کلیک برای همیشه Milad |
| ♪ اضـــــافــات ♪ |
|
|